
سلـــــــــــــآآآآآآآم ^_^ خب خب خب کم کم داریم میرسیم به اون روز ِ قشنگی که این 3سال ُ خورده ای منتظرش بودیم 8 آبان رفتم اولین پرو لباسم ^_^ مدل لباس خودم خیلی با اینی که تنم کردم متفاوت بود ولی همین لباس سفیدی که تنم رفت و باهاش هی میچرخیدم کلی بازم ذوقولیم کرد و من ُ آقایی جانمووو ^_^ مطمینم لباسم خیلیییی خوشگل میشه و همونی میشه که من میخاااام دختر عمه جان مهری هم باهامون بود و وجودش اونجا کلیییی منفعت بود و سووود ^_^ همون روز رفتیم کارتم دیدیم که من یدونه دیدم خیلییییییییییییییییی چش...
ادامه مطلب
خب......... این همه انتظار کشیدیم برای الان ! سه سال و پنج ماه و چند روز ... ! تقریبا... باورم نمیشه مرد مهربونم داره میاد خونمون برای خاستگاری.... نمی تونم بگم خیلی خوشحالم ! چون حسم فراتر از خوشحالیه.... علاقم که هرروز علاوه بر اینکه بیشتر میشه و اینروزا مرد مهربونم بیشتر از قبل داره زندگیمونو میسازه و الان... ساعت هفت و چهل دقیقه ی روز یکشنبه ۹۴/۱۱/۱۸ ساعت ۹ میان خونمون برای صحبت.... برای قرار مدار گذاشتن مهریه و عروسی و .... خداروشاکرم برای همه ی چی برای تک تک نفس هایی که میکشم...و تک تک امیدهایی که بهش دارم و هیچ وقت بی جواب نبوده... نمیدونم دوساعت دیگه چه اتفاقای...
ادامه مطلب