خرید بک لینک
خب.........

این همه انتظار کشیدیم برای الان !

سه سال و پنج ماه و چند روز ... ! تقریبا...

باورم نمیشه مرد مهربونم داره میاد خونمون برای خاستگاری.... نمی تونم بگم خیلی خوشحالم !

چون حسم فراتر از خوشحالیه.... علاقم که هرروز علاوه بر اینکه بیشتر میشه و اینروزا مرد مهربونم بیشتر از

قبل داره زندگیمونو میسازه و الان...

ساعت هفت و چهل دقیقه ی روز یکشنبه ۹۴/۱۱/۱۸

ساعت ۹ میان خونمون برای صحبت.... برای قرار مدار گذاشتن مهریه و عروسی و ....

خداروشاکرم برای همه ی چی

برای تک تک نفس هایی که میکشم...و تک تک امیدهایی که بهش دارم و هیچ وقت بی جواب نبوده...

نمیدونم دوساعت دیگه چه اتفاقای میوفته... فقط مث همیشه امیدم به اون بالاییه... و میدونم مث همیشه

کمکمون میکنه...

خداروشکر میکنم برای همه چی....

الان که دارم مینویسم یه بغض بدی تو گلومه.... یه اشکی تو چشممه... از خوشحالی..

توی این سه سالی که کنار شما بودم و وبلاگمو مینوشتم ... همیشه منتظر این روز بودم که بنویسم براتون..

بنویسم از حس و حالم ... ولی الان عاجزم از گفتن حالم از گفتن خوشحالیم...از گفتن اینکه تو دلم چه خبره..

از گفتن اینکه نمیدونین چقد خوبه که ببینی چشمای مرد زندگیت خوشحالی میدرخشه...

اینکه تمام استرسم برای خونواده ها بیخود بود و خداروشکر خداروشکر خداروشکرررررر

همه فعلا راضین....

خدایا مرسی....

از همه ممنونم...از تک تک کسایی که کنار من بودن و غر زدنامو گوش میدادن..

تک تک کسایی ک ذوق داشتن همیشه برام

تک تک کسایی ک خاموش بودن

از گروه ابرفک های تلگرامیمون...

از بچه هایی ک زودتر فهمیدن و تبریک گفتن...

از همه و همه...

خدایا شکرت...

برچسب: بالاخره جونو کردیم,بالاخره یاد میگیری,بالاخره با پولای خوردم,بالاخره لاغر شدم,بالاخره رو کردیم,بالاخره به عشقم رسیدم,بالاخره حامله شدم,بالاخره باردار شدم,بالاخره مامان شدم, نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:11

صفحه بندی