سلام :| میدونم بعد از خیلی نیومدن دوباره اومدم :|
همیشه میدونستم وقتی به آقای عشق برسم و بریم سراغ کارای عروسیم (چیزی بود ک آرزوشو داشتم! )
کلی سختی و افسردگی و دیوونگی و خل شدن و حرص خوردن و اصاب خوردی دارم برای هزارو یک چیز :|
الان که 3 ماه مونده به بهترین مراسم دنیا و بهترین عروسی ِ پاییزی 
میگم خداروشکر ک همش هزار
دلیل برای حرص خوردن دارم و هزارو یک دلیل نیست :| :-/
بالاخررررررررررررررره ، لباس عروس و آتلیه و آرایشگاه و تالارو بعد از حدود 8-9 ماه گشتن و حرص خوردن و
وسواسی شدنم اوکی کردم ! الان فقط شبا خاب میبینم همین :|
سر لباس عروسم که چند نفری گفتن مدلش قدیمیه و بهتره عوضش کنی کلی حرصصصصص خوردم و
بقیرو حرص دادم :/(عکس نمیدممممممم تا عروسییی) بهمم نمیگن کجاش قدیمیه !
حاالا چون من مثل بقیه آستین دار دوست نداشتم و دلم میخاست دامنمو حریر و تور بدم جای ساتن
لباسم شد قدیمی

ولی من بازم روم کم نشد و تغییرش ندادم ! آخه چیز دیگه اییی ک چشممو
بگیره پیدا نکردم ! لباس خووشگل تر بوووود نه اینکه نبووووود ، ولی خب من اینو دوسست داشتم ^_^
از همین تریبون از دوستانی که دیوونشون کردم عذر خواهی میکنم و میگم که این داستان تموم نشده و هنوز
و خریدای خونه ی عشق تموم نشده و هنوز دسته گلم رو انتخاب نکردم ^_^ پس هنوز باید دیوونه بشین
+هعیییییییی ، بلگفای جان باز هم فوشت دادم ته دلم
+دلم میخاست هیستوری رو بخونم و لذت ببرم از نبوده عشق جان و فراغ یار در دوران سربازی ! ولی حیف..
+عاشششششششق باشییییییییییید
+اگه لاااااااغر کردمممممممم به همتوووووووون یکی یدونه کامنت میدم :|
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادیان