یه حس ِ آرامش خاصی داشتم ! یه جور ِ خاصی بود همه چی....
الان یهو دوباره همون حس بهم دست داد... همون آرامش...همون محبتی ک بچه ها داشتن همیشه بهم...
همون دلتنگی هایی ک از آقای عین داشتم موقع ِ خدمت ِ سربازیش...
یاد دلداری های ِ دوستام افتادم..ک چقد میگفتن میگذره و میخندی به این روزات... آره گذشت...
الان بهم رسیدیم... الان مادرم که انقد مخالف بود مرد ِ زندگی ِ منو دوست داره...و پدرم که همیشه
می ترسیدم مخالفت کنه ، از همون اول موافق بود و الان مرد ِ منو تحسین میکنه...
من همیشه میتونم عاشقت باشم !
همیشه میتونم به گذشتمون به همه ی اون جداییا تنهااییا سختیا گریه ها غم ها ! خنده هامون خاطره هامون
از خیابون ِ عاشقیمون از همه چی... از همه ی لحظاتی که تو توشون بودی ، بهشون فکر کنم و از همشون
لذت ببرم... چون تو توش بودی.... چون من هنوز عاشقتم...من دارم عاشق تر میشم...و من هرروز بیشتر از
قبل بهت افتخار میکنم با تمام ِ همه ی این سختیای خنده داری ک الان داریم ...
+ وبلاگ نوشتن همیشه خوب است !
+لطفا همیشه باشیم ! همیشه باشید !
+گر اینستا آمدید...دایرکت دهید ! گر آشنا بودید...دایرکت دهید!
