خرید بک لینک

همین 1 که آفتاب الان توی اوج ِ آسمون باید باشه... ولی پشت ابرا و آلودگی شهر ِ شلوغم گم شده....

توی گوشه ی کلبه ی کوچیکمون نشستم و فکر میکنم... به همه چی ...و یهو به ذهنم اومد اینجا.... با خودم گفتم

بیام و قسمتی از نبودنامو بنویسم الان ...

اول از چی بگم؟

اول از بهم زدن و جدا شدن از یه دوست ِخیلی خیلی خیلی قدیمی میگم :)

که چقد خوب بود وقتایی که دروغاشو مثل حقیقت ِ شفاف تر از شیشه باور میکردیم ینی باور میکردم ! اما

درست تو بهترین شرایط زندگیم که خوشبختی و حس میکردم همه چی و خراب کرد و .... غیره !

دوم :

مامان شدن ِ یهویی نفیسه و بابا شدن علی ، سخت ترین خبر برای خودشون و بهترین خبر برای ما و بقیه

دوستان ، گرچه الان اون دوتا تو آسموناااان از ذووووق ، نفیسه نزدیکای ماه شیشمه و با سونوگرافی که دیروز

کرد مشخص شد بچه یه پسر ِ حالام بین علمای گروه اختلاف افتاده سر اسم بچه :| سپهر؟ مانی؟ پارسا؟

سوم :

سلامتی ِ شما و همه

چهارم :

میرم باشگاه ، تشریف میبرم زومبا :| که این هفته اصلا نشد برم

پنجم و اصلی ترین :

خودم !!! به مناسبت پنجمین سالگرد دوستی و آشنایی و عاشقیمون ، یه سورپرایز حسابی اماده کردم برای

حامد و حسابی ترکوندمممممممممممم ، عکساشم ک تو اینستا دیدین + استتوریا

اون روز باشگاه نرفتم و از ساعت ده پاشدم حاضر شدم اول رفتم آرایشگاه ، بعد رفتم بازار نزدیک ِ خونه

و گشتم برای خرید ِ کادو، گرچه ک دورادور میرفتم بیرون چیز میز قشنگ میدیدم میخریدم ، مثل یه انگشتر

رینگ ِ خیلی باحال + یه جاسوییچی که شکل فِشنگ بود و خیلیییییییییییییی باحاااال بووووووود

رفتم بازار ک یچیز درشت تر بخرم ، دوستان ِ بازاری ازونجایی که خیلی خستن ده صبح مغازشونو باز کنن

نیم ساعتی درحال چرخش بودم چندتا بافت دیدم ک به دلم نَنِشت و یهو یه ست ورزشی باحال دیدم

ازونجاایی که حامدم میره باشگاه و مشغول ِ برگشتن به دوران ِ اوج ِ خودشه ، گفتم این بهترین چیزه !

همونو خریدم با کاغذ کادو و مقوا و پیاده کلی راه رفتم تا شیرینی فروشییی و یه کیک خوجگل ِ کاکاویی خریدمم

پریدم خونه و بدو بدو قلبای کوچولوی کاغذی درست کردم تا از لوستر اویزون کنم حالا الان ساعت چنده؟

ساعت 3 شده و حامد 4 خونس !!! غذا هم باید بذارم ! دیگه با چه عجلهه ای اونا چسبوندم و میزو آماده کردم

و بعدش غذارو گذاشتم و سریییییییع و لباس عوض کردمممممممم و برقارو خاموش کردم و منتظر حامد شدم

و طبق معمول ، ری اکشنش عالیییییی بود و کلی عکسای باحال و قشنگ انداختیمممم

جاتون بسیاااااار خالی بود

و نکته ی آخری که هنوز خودمم باورم نمیشه !

اینه که یک ماه ِ دیگه میشه یک سال که اومدیم تو این کلبه ی کوچیک و شدیم هم خونه ی هم...

باورتون میشه؟؟؟

دیگه خلاصه همینا بود ...


برچسبها: عشق و عشق و عشق, تانگوعشق, کانال تلگرام, کپشن, اینستاگرام

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 5:30

صفحه بندی