این دوشنبه ای ک بالاخره رفتم دانشگاه ، داشتم سرکلاس با یکی از همکلاسی های 2-3 ترم اخیر حرف میزدم

ک کاملا عجیب و اتفاقی حس کردم این بنده خدا به من حسادت میکنه !!! 

تنها کاری که کردم به بهونه ی کلاسم ازش زوود دور شدم.... آخه چراااااا؟؟؟ :|

هوووفففف !!!

آمممم.. دیر آمدم میدانم :(

درگیره خونه و حاشیه هاش بودیم ! بالاخره 26 مهر 95 تونستیم اولین خونه ی عشق ُ بگیریم...

کوچولو و نقلی... از اول ِ آبان منتظر تا بریم توشو کلی ایده های خوشگل خوشگل درست کنیم ^_^

کلی فکرای خوب دارم براش....امیدوارم همش عملی بشه.....حداقل مهمتریناش عملی بشه :/

خداروشکر اصلی ترین کارارو انجام دادیمم..

آتلیه... آرایشگاه.... مزون... تالار... و خونه...  

حالا مونده سرویس و کت شلوار ُ کفش آقای عشق و کفش ِ اینجانب و نهایی کردن ِ رنگ گل و کیکمون

اولا حس ِ خوبی ندارم ... ولی الان کم کم دارم اوکی میشم  و حسم بهتره... راستی هنوز هیچی وسیله

نخریدم جز پلاستیک  عکسای جهاز اینارو شایستی بعدا تو اینستا گذاشتم ^_^ 

و یه خبر بد :| نتونستم هنوز لاغر کنم :((

پــــــــــــــــــــــِـــــــــی نــــــــِــــــــوشـــــــتـــــــ... :

92/7/26 حامد میگه ما این تاریخ همدیگرو دیدیم ! و من میگم نه !!! 28 ام بود 
(به روحت بلگفا ک هیستوریم پریده )

خلاصه به گفته ی ایشون 26 اُم رفتیم بیرون  و کلی عشق درکردیم و ...از خاطرات قدیم گفتیم...

خدایا شکرت