خرید بک لینک
وقتی میومدم وبلاگم و یه سری میزدم به کامنتا و دوستام... یه حس ِ آرامش خاصی داشتم ! یه جور ِ خاصی بود همه چی.... الان یهو دوباره همون حس بهم دست داد... همون آرامش...همون محبتی ک بچه ها داشتن همیشه بهم... همون دلتنگی هایی ک از آقای عین داشتم موقع ِ خدمت ِ سربازیش...  یاد دلداری های ِ دوستام افتادم..ک چقد میگفتن میگذره و میخندی به این روزات... آره گذشت... الان بهم رسیدیم... الان مادرم که انقد مخالف بود مرد ِ زندگی ِ منو دوست داره...و پدرم که همیشه می ترسیدم مخالفت کنه ، از همون اول موافق بود و الادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:25

  این دوشنبه ای ک بالاخره رفتم دانشگاه ، داشتم سرکلاس با یکی از همکلاسی های 2-3 ترم اخیر حرف میزدم ک کاملا عجیب و اتفاقی حس کردم این بنده خدا به من حسادت میکنه !!!  تنها کاری که کردم به بهونه ی کلاسم ازش زوود دور شدم.... آخه چراااااا؟؟؟ :| هوووفففف !!! آمممم.. دیر آمدم میدانم :( درگیره خونه و حاشیه هاش بودیم ! بالاخره 26 مهر 95 تونستیم اولین خونه ی عشق ُ بگیریم... کوچولو و نقلی... از اول ِ آبان منتظر تا بریم توشو کلی ایده های خوشگل خوشگل درست کنیم ^_^ کلی فکرای خوب دارم براش....امیدوارم همش عمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:25

سلـــــــــــــآآآآآآآم ^_^ خب خب خب  کم کم داریم میرسیم به اون روز ِ قشنگی که این 3سال ُ خورده ای منتظرش بودیم 8 آبان رفتم اولین پرو لباسم ^_^  مدل لباس خودم خیلی با اینی که تنم کردم متفاوت بود ولی همین لباس سفیدی که تنم رفت و باهاش هی میچرخیدم کلی بازم ذوقولیم کرد و من ُ آقایی جانمووو ^_^  مطمینم لباسم خیلیییی خوشگل میشه و همونی میشه که من میخاااام  دختر عمه جان مهری هم  باهامون بود و وجودش اونجا کلیییی منفعت بود و سووود ^_^ همون روز رفتیم کارتم دیدیم که من یدونه دیدم خیلییییییییییییییییی چشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:25

سالااااااام^______^ میدونم دیر کردم خیلی:| الان نگا کردم دیدم آخرین باری ک اومدم 13آبان بود:|  باور کنین نمیشد !!! انقدی که شلوغ بودیم و کارریخته بود سرمون و بعدشم که تا یک ماه اصن نمیشدددد  و الان اعتراف میکنم باقیش تنبلی بودد :| آخه با گوشی خیلی سخته وب آپ کرد و اینکه نت ندارم خونه الانم آمده ایم سرکار و در اونجا درخدمتتان هستیم با داستان عروووووووووووسی  تیکه تیکه میخام تعریف کنم ^_^ میدونم کسی نمیخونه :| آما یادگاری میماند برایمان باشد که رستگار شویییم +مرسی از تِلگرامیا که حتی روز عروسی وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:25

ساعت 1:30 دقیقه ی بامداد جمعه ، ۲۶ / ۹ / ۹۵ .... تازه از گل فروشی و گذاشتن ماشینبرگشتیم...حامد منوبا پسرعمش برگردوند خونه که حداقل دوشبگیرمو دوساعتی بخوابم... تا برم حمومو بیام شد ساعت ۲:۱۵  ومامان وبابا که بیداربودن واسترس هواروداشتن. ، و منممیخندیدم وشاد بودم و  سعی میکردمدلداری بدم کهنگران هوا نباشن ... و با همون هوله ی قرمز صورتی  توتنم به عمم عکسفرستادم وگفتمممم  عمهجوووون ، این همه گفتین حمووومعروووسیی ، الااان رفتم حمووومعروسی  بالاخررره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 4:18

همین الان که آفتاب الان توی اوج ِ آسمون باید باشه... ولی پشت ابرا و آلودگی شهر ِ شلوغم گم شده.... توی گوشه ی کلبه ی کوچیکمون نشستم و فکر میکنم... به همه چی ...و یهو به ذهنم اومد اینجا.... با خودم گفتم بیام و قسمتی از نبودنامو بنویسم الان ... اول از چی بگم؟ اول از بهم زدن و جدا شدن از یه دوست ِخیلی خیلی خیلی قدیمی میگم :) که چقد خوب بود وقتایی که دروغاشو مثل حقیقت ِ شفاف تر از شیشه باور میکردیم ینی باور میکردم ! اما درست تو بهترین شرایط زندگیم که خوشبختی و حس میکردم همه چی و خراب کرد و .... غیره ! دوم : مامان شدن ِ یهویی نفیسه و بابا شدن علی ، سخت ترین خبر برای خودشون و بهترین خبر برای ما و بقیه دوستان ، گرچه الان اون دوتا تو آسموناااان از ذووووق ، نفیسه نزدیکای ماه شیشمه و با سونوگرافی که دیروز کرد مشخص شد بچه یه پسر ِ حالام بین علمای گروه اختلاف افتاده سر اسم بچه :| سپهر؟ مانی؟ پارسا؟ سوم : سلامتی ِ شما و همه چهارم : میرم باشگاه ، تشریف میبرم زومبا :| که این هفته اصلا نشد برم پنجم و اصلی ترین : خودم !!! به مناسبت پنجمین سالگرد دوستی و آشنایی و عاشقیمون ، یه سورپرایز حسابی اماده کردم برای حامد و حسابی ترکوندمممممممممممم ، عکساشم ک تو اینستا دیدین + استتوریا اون روز باشگاه نرفتم و از ساعت ده پاشدم حاضر شدم اول رفتم آرایشگاه ، بعد رفتم بازار نزدیک ِ خونه و گشتم برای خرید ِادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 5:30

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: آذرجان, نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:31

سلاملکم خوب هسدین عایا؟ ای روح های سرگردان وبلاگ ِ عزیزممممممممم یه سری چیزا هست که ننوشتممم هنوووز ولی الان برای اون نیومدممممم یه کانال زدیم با بچه های بلگفا که کَپشن های اینستاگرامی میذاریم توووش لطفاااااا لطفاااااااااا عضو بشین مرامی جوین بشین ^_^ با تشکرررررررررر {کلیـــــک} اینم آی دی کانال UareLove@ ادامه مطلب

برچسب: بله,بله,بله, نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:31

سلام :| میدونم بعد از خیلی نیومدن دوباره اومدم :| همیشه میدونستم وقتی به آقای عشق برسم و بریم سراغ کارای عروسیم (چیزی بود ک آرزوشو داشتم! ) کلی سختی و افسردگی و دیوونگی و خل شدن و حرص خوردن و اصاب خوردی دارم برای هزارو یک چیز :| الان که 3 ماه مونده به بهترین مراسم دنیا و بهترین عروسی ِ پاییزی میگم خداروشکر ک همش هزار دلیل برای حرص خوردن دارم و هزارو یک دلیل نیست :| :-/ بالاخررررررررررررررره ، لباس عروس و آتلیه و آرایشگاه و تالارو بعد از حدود 8-9 ماه گشتن و حرص خوردن و وسواسی شدنم اوکی کردم ! الان فقط شبا خاب میبینم همین :| سر لباس عروسم که چند نفری گفتن مدلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 13:42

بلگفا خیلیییییییی خره خیلیییییییییی

من دیگه اینجا نمی نویسم

این ادرس جدیدمه هرکی خاست ازین به بعد اینجا مارو دنبال کنه

خیلییی مممنون از مهربونیتتتتتتتتتون :*

ادرسم همین ادرسه... فقط پسوند : blog. ir داره...

www.tangoeeshgh.blog. ir

میبینمتون :*

برچسب: اساس کشی منزل,اساس کشی در خواب,اساس کشی در بارداری,اساس کشی یا اثاث کشی,اساس کشی احمدی نزاد,اساس کشی,اساس کشی راحت,اساس لوله کشی فاضلاب,اساس كشي,کارتن اساس کشی, نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:11

خب.. سلــآم... من برگشتم.... نمیدونم هنوز کسی میخونه اینجارو یا نه... ولی خب گفته بودم که میرم به بلاگ...ولی خب دووم نیاوردم اونجا و از مهر دیگه ننوشتم... دوره ی امتحاناس... خاستم لب تابو خاموش کنم که حسم نذاشت و منو کشوند اینجا... اگه هنوز کسی هست که میاد اینجا...کامنت بذاره... "باید سروسامون بدم اینجارو" مث زندگیم ! مث زندگیمون ! "شاید براتون خبر خوبی داشته باشم" آهنگ وبم...شاید حال ُ هوای ِ دل ِ ما دو تا عاشق ُ بیان میکنه.... برمیگردم ! خدا میدونه که چقد دلم میخاد اینجارو ! منتظرم باشید...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:11

خب......... این همه انتظار کشیدیم برای الان ! سه سال و پنج ماه و چند روز ... ! تقریبا... باورم نمیشه مرد مهربونم داره میاد خونمون برای خاستگاری.... نمی تونم بگم خیلی خوشحالم ! چون حسم فراتر از خوشحالیه.... علاقم که هرروز علاوه بر اینکه بیشتر میشه و اینروزا مرد مهربونم بیشتر از قبل داره زندگیمونو میسازه و الان... ساعت هفت و چهل دقیقه ی روز یکشنبه ۹۴/۱۱/۱۸ ساعت ۹ میان خونمون برای صحبت.... برای قرار مدار گذاشتن مهریه و عروسی و .... خداروشاکرم برای همه ی چی برای تک تک نفس هایی که میکشم...و تک تک امیدهایی که بهش دارم و هیچ وقت بی جواب نبوده... نمیدونم دوساعت دیگه چه اتفاقایادامه مطلب

برچسب: بالاخره جونو کردیم,بالاخره یاد میگیری,بالاخره با پولای خوردم,بالاخره لاغر شدم,بالاخره رو کردیم,بالاخره به عشقم رسیدم,بالاخره حامله شدم,بالاخره باردار شدم,بالاخره مامان شدم, نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:11

من اومدممممم بعد ۱ ماه فک کنم :| دلم تنگ شده برای اینجا برای نوشتن برای شماها برای همه چی...اماا افسووووووس که دیگه نمیشه مث قبل نوشت ! نمیشه مث قبل پیگیر شد...بخاطر همین چون من اینجا دیر به دیر میام ، کسی اگه خاست با من در ارتباط باشه از طریق اینستا گرام با این آی دی >>> Taangoeeshgh منو فالو کنه ، توی دایرکتم بی زحمت پیام بده تا من بشناسم و اکسپت کنم.... خب خب خب بگم؟؟ نمیدونم از چی بگم.... از مراسم بله برونم که پنج شنبه 29 بهمن بود و خداروشکررر با وجود تمام استرسایی که داشتم خیلی عالی برگذار شد... و کلی خوش گذشت...هنوزم با کلی ذووووووق و شوووق میشینم فیلما و عکسامونوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:11

آخرین مرحله ی عشق همین یک سخن است: بگذارید خدا کار خودش را بکند... سلاااام...خب خب خب... هرچقدرم بگم دلم تنگ شده بازم کمه ! اووفففف... همیشه یکی از فانتزیام این بود که بعد از وصال من و آقای عشق هرروز میام از اتفاقا و جاهایی ک رفتیم می نویسم ! ولی انقد بلگفا رفت و رفت و رفت...انقد دور شد از کاربرا که همه ازش فراری شدن و همه دور شدن! زندگی در جریان است... عشق با سرعت بیشتر در جریان است... زندگانی همچنان و همچنان ادامه دارد و بیشتر و بیشتر در زندگی لطف و عنایت خدارو میبینیم که اگه هزاربارم شکر کنیم کمه ! این مدت چیزای زیادی شد...اینور اونور رفتیم باهم کلی ! مادر ِ بندهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:11

همینجور اومدم بنویسم ولی خابم میاد اما خابم نمیبره ! خابیدن یا نخابیدن!!!! مسیله این است ! آهنگ ِ وبمو دوست ! پلی میشه براتون؟ +من همیشه با نداشتن ِ خاننده ی ثابت ِ وبلاگ مشکل داشتم :| +خدا ببخشه ! هر بار باز میکنم صفحه ی بلگفارو فوش میدم به دیتا سنترِ پیزوریش ! و باعث و بانیش ! +یه چیزی کشف کردم ! وبلاگ های شکلک و موزیک و قالبام دیگه بسته شدن ! بیچاره این نسلایی ک وبلاگ نویس نیستن !ادامه مطلب

برچسب: از الکی, نویسنده: کوروش مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:11

صفحه بندی