آخرین مرحله ی عشق همین یک سخن است:
بگذارید خدا کار خودش را بکند...
سلاااام...خب خب خب... هرچقدرم بگم دلم تنگ شده بازم کمه ! اووفففف...
همیشه یکی از فانتزیام این بود که بعد از وصال من و آقای عشق هرروز میام از اتفاقا و جاهایی ک رفتیم
می نویسم ! ولی انقد بلگفا رفت و رفت و رفت...انقد دور شد از کاربرا که همه ازش فراری شدن و همه دور
شدن!
زندگی در جریان است... عشق با سرعت بیشتر در جریان است... زندگانی همچنان و همچنان ادامه دارد و
بیشتر و بیشتر در زندگی لطف و عنایت خدارو میبینیم که اگه هزاربارم شکر کنیم کمه !
این مدت چیزای زیادی شد...اینور اونور رفتیم باهم کلی ! مادر ِ بنده آقای عشق را بسیار دوست دارد ^_^
پدر نیز آقای عشق را بسیار قبول دارد ، چی از این بهتر و بالاتر؟
در تب و تاب خرید مرید نیوفتادیم هنوز :/ ولی باید بیوفتیم :|
خیلی فانتزی دارم برای عروسی ِ کوچولو موچولو سادمون... و هموااااااره امیدوار و بانگاه مثبت دارم نگاه
میکنم به قضیه که همه چی همونجور بشه که میخام.... و در تلاشم که یکمی از وسواسی بودنم کم کنم
که نمیتونم :| خیلی حساسم خیلی :| و برو بچ #بلگفارو کلی رو مخشونم ^_^
آها... سه روز در هفته دانشگاهم :| دهن سرویس شدن رو باتمام وجود درک کردم :)))))
سعی میکنم زیاد بیام و بنویسم... برای یادگاری موندن....
95/4/31 در تب و تاب ِ کارهای ِ عشقی...
برچسب:
نویسنده: کوروش مرادیان