
وقتی میومدم وبلاگم و یه سری میزدم به کامنتا و دوستام... یه حس ِ آرامش خاصی داشتم ! یه جور ِ خاصی بود همه چی.... الان یهو دوباره همون حس بهم دست داد... همون آرامش...همون محبتی ک بچه ها داشتن همیشه بهم... همون دلتنگی هایی ک از آقای عین داشتم موقع ِ خدمت ِ سربازیش... یاد دلداری های ِ دوستام افتادم..ک چقد میگفتن میگذره و میخندی به این روزات... آره گذشت... الان بهم رسیدیم... الان مادرم که انقد مخالف بود مرد ِ زندگی ِ منو دوست داره...و پدرم که همیشه می ترسیدم مخالفت کنه ، از همون اول موافق بود و ال...
ادامه مطلب