
این دوشنبه ای ک بالاخره رفتم دانشگاه ، داشتم سرکلاس با یکی از همکلاسی های 2-3 ترم اخیر حرف میزدم ک کاملا عجیب و اتفاقی حس کردم این بنده خدا به من حسادت میکنه !!! تنها کاری که کردم به بهونه ی کلاسم ازش زوود دور شدم.... آخه چراااااا؟؟؟ :| هوووفففف !!! آمممم.. دیر آمدم میدانم :( درگیره خونه و حاشیه هاش بودیم ! بالاخره 26 مهر 95 تونستیم اولین خونه ی عشق ُ بگیریم... کوچولو و نقلی... از اول ِ آبان منتظر تا بریم توشو کلی ایده های خوشگل خوشگل درست کنیم ^_^ کلی فکرای خوب دارم براش....امیدوارم همش عم...
ادامه مطلب